موسیقی احساس

خاک موسیقی احساس تو را می شنود...

نگاه کن
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٤
 

سال بد 

سال باد

سال اشک

سال شک

سال روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدایی کرد

سال پست

سال درد

سال اشک پوری

سال خون مرتضی

سال کبیسه ...



زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتی مرگ دام نیست

چرا که یاران گمشده آزادند

آزاد و پاک ...



من عشقم را در سال بد یافتم

که می گوید "مایوس نباش" ؟-

من امیدم را در یاس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گر گرفتم



زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم



چرا که زندگی سیاهی نیست

چرا که خاک خوب است

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سال بد در رسید:

سال اشک پوری سال خون مرتضا

سال تاریکی



و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم



تو خوبی و این همه اعتراف هاست

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود



تو خوبی

و من بدی نبودم

تو را شناختم تو را یافتم و تو را دریافتم و همه حرفهایم

شعر شد سبک شد

عقده هایم شعر شد همه سنگینی ها شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه شعر ها خوبی شد

آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب

نغمه اش را خواند

به تو گفتم : " گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم "

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرار هاست بزرگترین

اقرارهاست .-

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم





دلم می خواهد خوب باشم

دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم



نگاه کن :

با من بمان

احمد شاملو


 
 
نرم نرمک می رسد اینک بهار
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٠
 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست 
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری 

 


 
 
اندک اندک
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠
 



اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک می پرستان می‌رسند

دلنوازان نازنازان در ره اند

گلعذاران از گلستان می‌رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می‌رسند

جمله دامن‌های پرزر همچو کان

از برای تنگدستان می‌رسند

لاغران خسته از مرعای عشق

فربهان و تندرستان می‌رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می‌رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه‌های نو زمستان می‌رسند

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می‌رسند

مولانا 

پ ن : این شعر را با صدای شهرام ناظری گوش دهید 


 
 
عشق عمومی
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٩
 

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشق ام بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی ......

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

ودستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زنده گان

ودر گورستان تاریک باتو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مرده گان این سال عاشق ترین زنده گان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته باتوسخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تورا دریافتم

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 شاملو

پ ن: با صدای خود شاعر گوش دهید 


 
 
شبانه
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳
 

یه شبِ مهتاب‌

ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌

کوچه‌ به‌ کوچه‌

باغِ انگوری‌

باغِ آلوچه‌

دره‌ به‌ دره‌

صحرا به‌ صحرا

اون‌ جا که‌ شبا

پشتِ بیشه‌ها

یهِ پری‌ میاد

ترسون‌ و لرزون‌

پاشو میذاره‌

تو آبِ چشمه‌

شونه‌ می‌کنه‌

مویِ پریشون‌...



یه شبِ مهتاب‌

ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌

تهِ اون‌ دره‌

اون‌ جا که‌ شبا

یکه‌ و تنها

تک‌ درختِ بید

شاد و پُرامید

می‌کنه‌ به‌ ناز

دَستشو دراز

که‌ یه‌ ستاره‌

بچکه‌ مثِ

یه‌ چیکه‌ بارون‌

به‌ جایِ میوه‌ش‌

نوکِ یه‌ شاخه‌ش‌

بشه‌ آویزون‌...




یه‌ شبِ مهتاب‌

ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌

از تویِ زندون‌

مثِ شب‌پره‌

با خودش‌ بیرون‌،

می‌بره‌ اون‌ جا

که‌ شبِ سیا

تا دمِ سحر

شهیدایِ شهر

با فانوسِ خون‌

جار می‌کشن‌

تو خیابونا

سرِ میدونا:

«- عمو یادگار!

مردِ کینه‌دار!

مستی‌ یا هشیار

خوابی‌ یا بیدار؟»




مستیم و هشیار

شهیدایِ شهر!

خوابیم‌ و بیدار

شهیدایِ شهر!

آخرش‌ یه‌ شب‌

ماه‌ میاد بیرون‌،

از سرِ اون‌ کوه‌

بالایِ دره‌

رویِ این‌ میدون‌

رد می‌شه‌ خندون‌

یه‌ شب‌ ماه‌ میاد

یه‌ شب‌ ماه‌ میاد ....

شاملو