موسیقی احساس

خاک موسیقی احساس تو را می شنود...

غزل شماره ی 1
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳
 

 

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است

بگیر طره مه طلعتی و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی

مگر بنای محبت که خالی از خللست

به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب

جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت

ولی اجل به ره عمر رهزن امل است

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عمل است

رفتمت ازلی چهره ی سیاه بختان

بشست و شوی نگردد سفید و این مثلست

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ازل است

 


 
 
قطعه حافظ(4)
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱
 

هرگز نمیرد

آن که دلش زنده شد

به عشق


 
 
قطعه حافظ(3)
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱
 

زلف آشفته و

خوی کرده و

خندان لب و

مست


 
 
قطعه حافظ(2)
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱
 

عیسی دمی کجاست؟

که احیای ما کند


 
 
قطعه حافظ (1)
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱
 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است


 
 
بزرگداشت حافظ
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱
 

20 مهر که دیروز بود! بزرگداشت بزرگ شاعر ایران زمین لسان الغیب حافظ شیرازی بود!

این روز رو به همه ی دوستداران شعر فارسی تبریک می گویم!

http://up.negineharand.ir/uploads/13500285241.jpg

این هم غزلی زیبا از حافظ!

 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکتی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافروز که از سرو کنی آزادم


شمع بر جمع مشو ور نه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم


 
 
عقاب(2)
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

لذت ببرید

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب


دید کش دور به انجام رسید
افتابش به لب بام رسید


باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد


خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند


صبح گاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار


گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت


وان شبان .بیم زده .دل نگران
شد پی بره نوزاد دوان


کبک در دامن خاری اویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت


آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید


لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و ازاد گذاشت


چاره مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر


صید هر روزه به چنگ امد زود
مگر انروز که صیاد نبود

آشیان داشت در ان دامن دشت
زاغکی زشت بد اندام و پلشت


سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده


سالها زیسته افزون ز شمار
شکم اکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب
زاسمان سوی زمین شد به شتاب


گفت :کای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد


مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هر چه تو می فرمایی


گفت: ما بنده در گاه تو ایم
تا که هستیم هوا خواه تو ایم


بنده آماده . بگو فرمان چیست
جان به راه تو سپارم جان چیست


دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم اید که ز جان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش
گفتگویی دگر آورد به پیش


کاین ستمکار قوی پنجه کنون
از نیاز است چنین زار و زبون


لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود


دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را بایدم از دست نداد


دردل خویش چو این رای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب


راست است این که مرا تیز پرست
لیک پرواز زمان تیز ترست


من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت


گر چه از عمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست


من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه


تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز


پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید


با دو صد حیله به هنگام شکار
صدره از چنگش کردست فرار


پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت


لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جای گزین


از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلیدست که بود


عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است


چیست سرمایه این عمر دراز
رازی اینجاست تو بگشا این راز

زاغ گفت :ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری


عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دگری را چه گنه کاین ز شماست


ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از اینهمه پرواز چه سود


پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش پند


بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر


بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند


هرچه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزند گزند است و ضرر


تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ شود پیک هلاک


ما ازآن سال بسی یافته ایم
کز بلندی رخ بر تافته ایم


زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش ازآن گشته نصیب


دیگر ان خاصیت مردار است
عمر مردار خواران بسیار است


گند و مردار بهین درمان است
چاره رنج تو زان آسان است


خیز و زین ره چرخ مپوی
طعمه خویش بر افلاک مپوی


ناودان جایگهی سخت نکوست
به ازآن کنج حیاط و لب جوست


من که بس نکته نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم


خانه ای در پس باغی دارم
ون در آن گوشه سراغی دارم


خوان گسترده الوانی هست
خوردنیهای فراوانی هست

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ
گند زاری بود اندر پس باغ


بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشه مقام زنبور


نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن


آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سر سفره خود کرد نگاه


گفت : خوانی که چنین الوانست
لایق حضرت این مهمانست


می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم


گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد ازو مهمان پند


عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر


ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش


بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر


سینه کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او


اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند


بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود


دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد . بست دمی دیده خویش


یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر


فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست


دیده بگشود و بهر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست


آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود


بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا


سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز


من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی


گر بر اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت


سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد


لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود

دکتر پرویز ناتل خانلری

می دونم شعر کمی طولانی بود ولی تو که تا این جا آمدی مطمئنم فهمیدی که ارزش خوندن داشت

/strong/strong


 
 
عقاب
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

دکتر پرویز خانلری یک شعر زیبایی داره به نام عقاب!

من آزادی عقاب رو می ستایم!

لحظه ای چند در این لوح کبود

نقطه ای بود و دگر هیچ نبود


 
 
بند تو
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

من از آن روز که در بند توام آزادم

حافظ


 
 
ساعت 3 بعد از ظهر
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

ساعت 3 بعد از ظهر برای شروع کاری با خیلی زود است یا خیلی دیر

ژان پل سارتر


 
 
آب و هوا
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

شاعران همیشه وضع آب و هوا را زیادی به خودشان می گیرند

جی.دی.اسلینجر


 
 
ایده
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

اگه جسورانه نیست

حیفه که بهش بگند ایده

اسکار وایلد


 
 
چراغ
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

پدرم گفت چراغ

و شب از شب پر شد

با خودم گفتم یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود برخواهد گشت

ه.الف.سایه


 
 
مست و هشیار
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

مست بنویس

هشیار ویرایش کن

ارنست همینگوی


 
 
لحظه ی دیدار
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
 

لحظه ی دیدار نزدیکست

باز دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

م.امید

با صدای استاد شهرام ناظری گوش کنید.

با صدای خود شاعر گوش کنید. 

با صدای سهیل نفیسی گوش کنید.