موسیقی احساس

خاک موسیقی احساس تو را می شنود...

گل پر پر
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
 

گل پر پر کجا گیرم سراغت

صدای گریه می آید ز باغت

صدای گریه می آید شب و روز

که می سوزد دل بلبل ز داغت

سایه


 
 
پری
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
 

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حافظ


 
 
انسانم آرزوست
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧
 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست

وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

مولانا


 
 
تاب گیسویت(غزل شماره 2)
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢
 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

حافظ


 
 
معنی هرگز
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢
 

 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا
بازنگشتی دیگر ؟

ه.الف.سایه

قسمتی از شعر تاسیان

 


 
 
زندگی نامه
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢
 



 
 یادها انبوه شد
 در سر پر سرگذشت
جز طنین خسته افوس نیست
رفته ها را بازگشت

ه.الف.سایه


 
 
داستان کوتاه
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠
 

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰﯼ
ﻧﺸﺴﺖ . ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ . ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻼﺕ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ 50 ﺳﻨﺖ .. ﭘﺴﺮ
ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮐﺮﺩ ﻭﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺷﻤﺮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﭼﻨﺪﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ
ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻥ
ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ ﮔﻔﺖ 35 ﺳﻨﺖ . ﭘﺴﺮ : ﻟﻄﻔﺎ یک
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ .ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ
ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍﺑﻪ
ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ . ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ
ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ . ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭﻇﺮﻑ ﺧﺎﻟﯽ،
15 ﺳﻨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ
نویسنده:ناشناس

 
 
نگاه تو
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠
 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

احمد شاملو


 
 
همه گویند...
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥
 

همه گویند که: تو عاشق اویی

-گر چه دانم همه کس عاشق اویند-

لیک می ترسم، یارب

نکند راست بگویند؟

م.امید


 
 
زنده تر از...
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥
 

زنده تر از این تپش گرم تو

عشق ندیده ست و نبیند دگر

پاکتر از آه تو پروانه ای

بر گل یادی ننشیند دگر

م.امید


 
 
طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
نویسنده : زهرا.ز - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥
 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چونان باد دمان

همه تقصیر من است، این که خود می‌دانم
که نکردم فکری، که تعمق ننمودم روزی، ساعتی یا آنی

که چه سان می‌گذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: «کنون تا بچه است،

بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن».

... من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت
زندگی چیست؟ چرا می‌آییم؟
به چه سان باید رفت؟

پس از این چند صباح، به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

... نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من
که چه سان عمر گذشت
لیک گفتند همه:

«که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند،
بهره از عمر برد، کام‌روایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست،
بعد از این باز ورا عمری هست».

یک نفر بانگ برآورد:
«از هم اکنون باید فکر فردا بکند».

دیگری آوا داد:
«که چو فردا بشود، فکر فردا بکند».

سومی گفت:
«همان‌گونه که دیروزش رفت،
بگذرد امروزش،
همچنین فردایش».

با همه این احوال، من نپرسیدم هیچ
که چه سان جوانی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق، نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگیچه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، می توانست مرا تا به خدا پیش بردلیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات!

... ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی‌اش فهمیدم

حال می‌فهمم هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلق که با عزمی جزم
و دلی مهدی عزم
پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرأت و امید و شهادت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته‌ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خویش
ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم
... من شدم خلق که چون مهدی زهرا باشم

نه چنین زاید و بی‌جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی‌اش می فهمم
حال می‌پندارم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی‌حاصل، نوجوانی باطل، وقت پیری غافل

+ + به زبانی دیگر:

کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت، در کهولت حسرت

پ ن: هر کی می دونه شاعر کیه به منم بگه!